تبليغاتX
غزل سپید
غزل سپید
رباعی - غزل - سپید - طرح - معرفی شاعران جوان
2008/8/14


  • چند رباعی قدیمی از اتی بان



    وقتی که کسی به نام من شاعر شد
    خیام دگر شعر نگفت شاطر شد
    بر سر سایت ها نوشتند این با
    یک شاعر بی اصل ونصب ظاهر شد.

    ....
    تفصیر قشنگی از گل و از شب کرد
    از خیل ستاره ها واز کوکب کرد
    باید برویم ببین کجا میگو یم
    یک روز اگر اکبر گنجی تب کرد
    8888888888888888888888
    امروز دلم دلم دلم افسرده
    انگار کسی غرورمان را برده
    ها گفته ام و دوباره هم میگویم
    باور بکنید اکبر گنجی مرده
    999999999999999999999999
    غم برده مرا می زده ام ها مستم
    من نیز به خیل عاشقان پیوستم
    ها گوش بده صدای من میشنوی
    باور بکنید اکبر گنجی هستم
    00000000000000000000000

    فذای مهربونی هات....امضا ..بان ....(خش خش خش ...دو تا خط زیرش)

ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : اسداله سبزی(رها) در ساعت 10 PM
2006/9/3
تقدیم به عزیزی که زود فراموشم کرد(ه.اکبری)

۱)

می رفت ولی سایه ی شب در مشتش

چاقوی رفاقت زده پا بر پشتش

جاری شده دود از دهنش در باران

عشق آمد و از راه مخدر کشتش

۲)

پای حرف های دخترانه ات شکست

قلب کوچکش که با ترانه ات شکست

رحم کن !جوان مردم است اینکه با

 مشت حرف های عاشقانه ات شکست

آمدی کبوترانه عاشقش شدی

با فرار تلخ و بی بهانه ات شکست

عمق چشم ها ی کو چکش رها شدی

درفضای دور و بی کرانه ات شکست

.......

اولش به دانه ی دلش تو نوک زدی

آخرش به دست سنگ دانه ات شکست


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : اسداله سبزی(رها) در ساعت 12 PM
2006/4/5


23 Jul 2005 17:3

به حسین خدنگ  >--------->

 

دسبند به دستان هگل باید زد

برشانه ی این فلسفه گل باید زد

 باید به کمی عشق قناعت ورزید

عاشق شده ها تکیه به دل باید زد

 

 وقتی که تو رفتی شبهی بر در زد

 احساس بدی توی دلم پرپر زد

 فریاد زدم فاصله را برگردی

 انگار کسی فاصله را خنجر زد

 

 امشب شده ام هوایی لب هایت

لب تر بکنم به چایی لب هایت

صد بوسه ی جانانه بزنم با داغی

چسبنده به نانوایی لب هایت 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : اسداله سبزی(رها) در ساعت 4 PM
2006/2/20


به اتی بان از بوشهر ( جم ) / ترسی دوید عمق تنم را فرا گرفت / دل ایستاده بود که آمد مرا گرفت / سرمای مضحکی به درونم خزید و بعد / دستن دوید و آنچه نباید... تو را گرفت / گفتی که عشق حرف قشنگیست بعدازآن / خورشید رقص می زدو دنیا صفا گرفت / اول فقط صدای دوتا قلب ساده بود / قلبت دروغ گفت خودش را جدا گرفت / از آن به بعد قلب زمین یک نفس گریست / پشت زمان شکست خدا هم عزا گرفت / لرزان رسیده ام به سرانجام یک سکون / پوسیدگی تمام تنم را حنا گرفت / دیگر نه آرزوی نجیبی نه انتظار / کابوس بیکسی ته دل انزوا گرفت / ... چیزی نمانده تا سفرم با پرنده ها / دیگر به من چه هرم کسی جاده را گرفت /
ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : اسداله سبزی(رها) در ساعت 5 PM
2006/1/15


با سوزن و یخ لب مرا خواهد دوخت

یک آتش جاودانه خواهد افروخت

بگذار کمی حال کنم عشق کنم

یک روز خداوند مرا خواهد سوخت 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : اسداله سبزی(رها) در ساعت 5 PM
2005/11/22


امان از عاشقی



بگذار برای بوسه لب تر وکنیم



تا مثل دوتا پرنده پر پر وکنیم



یک روز سوای دشمنیمان جیگر



بگذار که عشق از خودمان در وکنیم


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : اسداله سبزی(رها) در ساعت 7 PM
2005/11/17


در ما درخت های پر از زخم تر شده



روزی هزار درد پریشان تبر شده


این روزها به مرگ زمین فکر می کنیم


احساس می کنیم اجل خیره سر شده


لعنت به نسخه هابه زیارت نمی رویم


دیگر تلاش قرص و دعا بی ثمر شده


بر ما بنام چوب خدا ضربه می زنند


مردانی از قبیله ی قرآن به در شده


دکتر نه زخم معده نداریم روده نیست


نان در گلوی خاطره ها در به در شده


پاییز سال پیش خداوند زنده بود


یادش به خیر پشت سرش کوچه تر شده


اینجاهمه درختچه ها رشد کرده اند


این هرزه بوته های تنومند تر شده


ویران شدیم قصه همین بود سوختیم


در ما هزار داغ جگر شعله ور شده


تا آمدیم گل بشویم از کرانه ها


دیدیم باغ مه زده شر بارور شده


.........


روزی که باغبان زمین خشمگین شود


صد ها هزار مرد پریشان تبر شده




ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : اسداله سبزی(رها) در ساعت 4 PM
2005/10/26


آدم که عاشق شد باید برود جنوب

یک غزل جدید به ...

غربت که توی روح سفر ریشه می دواند

دز جاده ی پیاده کسی غیر من نماند

هی جاده می دوید و به مقصد نمی رسید

در طول روزهای پزیشان مرا دواند

با گام های تشنه به بندر گریختم

دریا گرفته بود بلم هم مرا نخواند

جاده دویدو مرا تا جزیره بزد

غزبت مرا به زور به اعماق خود رساند

حالا جزیره توی رگم ریشه داده است

نفرین به جاده ای که مرا با خودش کشاند


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : اسداله سبزی(رها) در ساعت 3 PM
2005/10/14
رباعی غزل

<P align=center><FONT size=4></FONT> </P>
<P align=center><FONT size=4>وبلاگ كانون ادبي نيما (دانشگاه آزاد اسلامي واحد ايلام) افتتاح شد. منتظر نظراتتان هستيم. <BR>http://aanima.blogfa.com/</FONT></P>
<P align=center><FONT size=4></FONT> </P>
<P align=center><FONT size=4>(به عشقم)</FONT></P>
<P align=center><FONT size=4>امشب شده ام هوایی لبهایت</FONT></P>
<P align=center><FONT size=4>لب تر بکنم به چایی لبهایت</FONT></P>
<P align=center><FONT size=4>صد بوسه ی جانانه زنم با داغی</FONT></P>
<P align=center><FONT size=4>چسبنده به نانوایی لبهایت</FONT></P>
<P align=center> </P>
<P align=center></P>
<P align=center><FONT size=4> کفشا مسافرن</FONT></P>
<P align=center><FONT size=4></FONT> </P>
<P align=center><FONT size=4>باید برم جنوب که کفشا مسافرن</FONT></P>
<P align=center><FONT size=4>اونجا که عاشه قا همشون با مسافرن</FONT></P>
<P align=center><FONT size=4>کوها چقد بلند شدن تا نبی</FONT><FONT size=4>نمت!</FONT></P>
<P align=center><FONT size=4>می گی بشون که تا لب دریا مسافرن؟</FONT></P>
<P align=center><FONT size=4>وقتی که عشق توی دلت موج می زنه</FONT></P>
<P align=center><FONT size=4>باید بری نمی شه نری تا مسافرن...</FONT></P>
<P align=center><FONT size=4>دریا شدی برای خودت ما سه تر شدم!</FONT></P>
<P align=center><FONT size=4>عاشق! همیشه ماهی و شنها مسافرن</FONT></P>
<P align=center><FONT size=4>....</FONT></P>
<P align=center><FONT size=4>گفتن برام کفش خریدی مبارکه</FONT></P>
<P align=center><FONT size=4>باید برم جنوب که کفشا مسافرن!</FONT></P>
ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : اسداله سبزی(رها) در ساعت 5 PM
2005/10/11
دو تا غزل تازه

به عشقم

(۱)

می خواستم که شعر بگم با پرنده شد!

پرواز کــــرد توی غـــــزل تا پرنده شد!!!

 

رنگــــش پرید روی ورق  - بـــعد آسمان

کم کم کبـــــــود شدغزلم یا پرنده شد؟!

 

می خواستم به روی دلم آســمان شود

می خواست روی موج -  ودریا پرنده شد!

 

باشـــد بزار تا بــرود لـــــنج مـــی شوم!

من تور می شوم و تو...هر جا پرنده شد!

 

امشب مســافرم به مسیری که می دود -

شــــاید به هــــم رسیدن و اما پرنده شد

 

با آســــــمان خاطـــــره پـرواز کردو رفت

شاید نخواست شعر شود ... تا پرنده شد

(۲)

چرکـــین ترین - فجیع ترین زخم زندگی ام

بد بو ترین جنازه ی این دخمه - زندگی ام -

 

نفرین نکـــرده ام به کـــسی غیر از خودم

این روزهـا اگرچه پر از زخـــــم زندگی ام

 

در حال و در هـــوای جسد نبض می زنم

تابوت چرک و خون - پرم از اخم زندگی ام

 

یک جیب قرص و جیب دگر سوزن و چه تلخ  -

مـــــــــی گـذرد قـــطار پراز زخــــم زندگی ام

 

بگزار توی زخم بمیرم  ...................


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : اسداله سبزی(رها) در ساعت 6 AM
2005/10/3
تقدیم به خودم

سلام به احمد - اتی -ازمل فردا دارم

میام بوشهرمنتظر باشید

شعر را کمی تغیر دادم

دوباره الهام شد

یاد آن روزها ی شیرین باد

روزگاری که عشق یادم داد

ساده بودم  - سرم پراز مشروب

کوچه پس کوچه های شادآباد

...

گفته بودی شکفته خواهی شد!؟

گل شدی مبارک - باد -

هم وزیدن گرفته در شعرم

ایستادم و می زنم فریاد

دیر یا زود رفتنی هستیم

یک نفر تیر - یک نفر مرداد

...

تو پری! هفت آسمان داری

تو پری ! هفت بال آبی زاد

مرد عشقت شدم  همانیکه

شعر راعاشقانه یادت داد

قند من قند من دمت شیرین

های دیوانه خاطرت افتاد

شب شعری خمار چشمت شد

شاعری از قبیله ی خرداد

سهم من آسمان سربی شد

ارث بابا زمین خالی بود

آسیابی رسیده از اجداد

توی این عصر پست...چی آمد

دخترک نامه را زمین انداخت

پشت رایانه ای که عاشق بود

توی وبلاگ بسته یا آزاد!

چشم در چشم های مردی زرد

زیر پلکت دوباره ابری زاد!

سهم من آسمان سربی شد!

آب شد  - آب ! بر سرم افتاد

زندگی سخت می شود شاعر

نا  گهان ساده می روی با باد

استوارانه پشت بر بادم

چشم هایت چگونه پا می داد

مرد عشقت شدم مرا برگیر!!!

گفته بودم که می شوم فرهاد؟!

ما دو کاجیم مهربان هستیم

توی این سیم های جنگل باد

(ریشه هایم ز خاک بیرون است)

گر تو باشی شکوفه خواهم داد 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : اسداله سبزی(رها) در ساعت 10 AM
2005/9/9
یک غزل وچند رباعی

 

     به زودی مجموعه غزلم را وارد بازار میکنم

                                                   

 

 

  توجه!                    توجه!

   

   سرقت از وبلاگم خیلی زیاد شده است     

 

وقتی که بوسه بر لب سیگار می زدم

 

خود را به حلقه حلقه ی آن دار می زدم

 

 

کم کم ز رقص دود کسی شکل می گرفت

 

گاهی که تاب در تب افکار می زدم

 

 

آوار شد به روی زمین بغض حنجره

 

آن لحظه ای که نام تو را جار می زدم

 

 

یکسو شراب سوی دگر شهد شوکران

 

پیوسته لب به کاسه ی انکار میزدم 

 

 

زل می زدم به صحنه ی فرهاد و بیستون 

 

کوهی نبود تیشه به دیوار می زدم

 

 

چیزی بجز نمایش اعداممان نبود 

 

پلکی به سمت آینه هربار می زدم

 

از خاطره ها رفاقتش می ماند

 در ذهن زمین طراوتش می ماند

 از فلسفه ها چگونه اما شاید

 از عشق فقط صداقتش می ماند  

 

دسبند به دستان هگل باید زد

برشانهی این فلسفه گل باید زد

 باید به کمی عشق قناعت ورزید

عاشق شده ها تکیه به دل باید زد

 

وقتی که تو رفتی شبهی بر در زد

احساس بدی توی دلم پرپر زد

فریاد زدم فاصله را برگردی

انگار کسی فاصله را خنجر زد


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : اسداله سبزی(رها) در ساعت 5 PM
2005/8/11
چند رباعی تقدیم به دوست دوران دانشجوییم استاد نی آقای محمد رضا ناظری و همزه فتح الهی

 دلم برای کوهستان های بلوط زاگرس و شاعران کوهستان تنگ شده . غربت بوشهر خیلی گرم است ولی دوست داشتنی

مضمون کتاب اولیها این شد

در سال جدید کشورم تدوین شد

بابا نه ندارد بدهد نا ن به شما

تکلیف شما همین همین تمرین شد

 

سارا که انار گنده ای دزدیده

از پشت حصار باغبان می دیده

دارا که به جای خواهرش زندان رفت

در بند انار دزدها خوابیده

 

 

صد ارتش عاشق شده ها رامش است

مغرور ترین عاشقان خامش است

ها !بوسه نگیر منفجر خواهد شد

این دختره بمب ساعتی نامش است

 

 

افتاد دلم همین که یک دو سه شکست

کشتی تنم به دست یک کوسه شکست

می خواست لبم دوباره بوست بکند

افتاد زمین از دهنم بوسه شکست

 

 

در شعر وسخن همیشه بارز هستم

من شاعر شعرهای فایز هستم

از دفتر من همیشه دزدی می کرد

فرزند بزرگ خواجه حافظ هستم

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : اسداله سبزی(رها) در ساعت 9 PM
2005/7/23
تقديم به خودم و به خاطر خودم

از روی دق شکار چی وخشیانه خو -     

رفته نشانه سمت دو قو گرم گفتگو        ََََ

بركه طلوع دايره ترديد دايره                    

شد با گلوله ـ در دو ملاقات با گلو

قایق به پشت دایره ها گیج و گیج و گیج -

حیران نشسته توی خودش مرد روبرو

...

برکه غروب ـ برکه کمی سرخ تر شدو ـ

نیزار پیر گشته عزادار مرگ قو

ماشه چکاندو مرد سرش رفت زیر آب -

پاشید توی قایق و پاشید در غرو...

...

تعبیر خواب توی سرم چیست پیره زن

خوب است یا که بد گرهي مانده گر بگو ...


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : اسداله سبزی(رها) در ساعت 5 PM
2005/7/18
تقدیم به برادرم مهندس نوراله سبزی - این شعر در سال 80 سقط شد

 

 این شعر را که در سال ۸۰ سقط کردم به برادرم مهندس نوراله سبزی تقدیم میکنم و این قلعه متعلق به شهر من آبدانان است استان ایلام که متعلق به دوره ساسانیان میباشد

posht ghale

کار از نماز وحشت و دعا گذشته است

آب از سر تمامی پلها گذشته است

تا سالها به صورت دیوار زل زدیم

عمری شبیه خلوت بودا گذشته است

آن عهد نامه ای که نوشتیم خورده شد

از شعب موریانه ی دنیا گذشته است

از روزگار آن ور دنیا خبر رسید

 سهراب و قایق از دل دریا گذشته است

ساقی شکسته جام و نشسته کنار شب

حافظ هم از تفاعل فردا گذشته است

 رفتی سفر رفیق خوشی بی خیال ما

 این سال ها به سختی نیما گذشته است

در آخرین ضمیمه ی تاریخ یخ زدیم

 بعداز تو فصل عاشقی از ما گذشته است


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : اسداله سبزی(رها) در ساعت 5 PM
2005/7/15
این شعر را به تمام زنان ... تقدیم میکنم

 

این غزل فقط یک تجربه زبانی است 

روزی بنام فاجعه ـ روزی بنام زن

زندانیان چادرو - آقا نزن نزن

در سطل آشغال جسد های بی حجاب

هرشب غذای گربه دوقوطی خوراک زن

اینجا هزاروسیصدو کالسکه - عهد بوق

زن های عصر ویدئو نقاب می زنن

روزی بنام فاجعه اصلا دروغ نیست

خفاش ها برای چه انکار می کنن

سنگی درون مشت فشردند واسه چی

زن ها به سنگسار شدن عادتی شدن

سرها بریده ـ داشت زنی جار ـ می برند !

بی جرم و بی  - صدای مرا دار می زنن !

اینجا هنوز بوی ابو جهل می دهد

اینجا هنوز بوی زنا می دهد دهن

زن های شهر من همگی زخم خورده اند

شهر شما چطور به زنها نمی زنن


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : اسداله سبزی(رها) در ساعت 10 AM
2005/7/7
رباعی تقدیم به دوست شاعرم عبدالحسین بان (عطی)

۱

هی گفت به من با نمکی شو رم کرد

ازبین تمام بچه ها تورم کرد

من بودم و او جای شما خالی بود

قاضی به خدا دختره مجبورم کرد

۲

تا مدرسه اش همیشه عازم هستم

او تکپر و من همیشه لازم هستم

من بچه ی منظبت و خوبی هستم

من عاشق یک خانم ناظم هستم

۳

غم بود و گرسنگی وهزیان گویی

وتکا و عرق عاشقی و پر رویی

شبنامه نوشتیم شعاری دادیم

این بود فقط جنبش دانشجویی

۴

یک عمر تمام نشه خوانی کردیم

در پای بساط مهربانی کردیم

هی جمع شدیم و بس بسی چسباندیم

حق با پدرم بود جوانی کردیم

۵

با من که فقط تخمه شکستی بانو

با هرکه بغیر من نشستی

لبهای تو را کسی دگر زخمی کرد

 دندان مرا چرا شکستی بانو

بعلت فراموشی بقیه رباعی ها را بعدا می نویسم دوستتان دارم سبزی


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : اسداله سبزی(رها) در ساعت 9 PM
2005/5/16
تقدیم به ...

 

از سال های بی پدری -  گرچه زنده بود!

 

یکصد هزار خاطره دارم ولی چه سود

 

این سر گه هیچ سایه ی سردی به تن نداشت

 

ای کاش سال شصت خودش سقط کرده بود

 

من سال هاست مرگ کشیدم به دور خویش

 

تنها زنی که چشم مرا سبز می گشود

 

مادر که گفت قرص زیادی  -  ولی نشد!

 

بخت مرا درون رحم کرم خورده بود

 

در خاطرات آبی من پلک می زند

 

 آن زن که رفت ـ گم شدو او سهم من نبود

 

یعنی نبود هم که نه پایان قصه ام

 

را دست های ناپدری بد نوشته بود


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : اسداله سبزی(رها) در ساعت 8 PM
2005/5/2
نمی شود

۱

 

رفته بود

مردی حدود ساعت - هرچند رفته بود

اما ازاین قبیله دربند رفته بود

یک قطره اشک خون شد و -چشمان زن - ولی -

ازرنگ و روی آینه لبخند رفته بود

زیر زبان مردم دنیا نشسته بود

این را که مرد- که زن - که دلبند رفته بود

با کاغذی که روی زمین ساخت موشکی

یک لحظه باد آمدو - هرچند رفته بود

دروازه های شهر خدا را یکی یکی -

باشب دویدو - مردگله مند رفته بود

بعدش نشست توی خودش گر گرفت و تا-

 یادم نرفته است لبش بند رفته بود

...

با کاغذی  که - نامه ی خود را چنین نوشت

حالا که مرد پیش خداوند رفته بود

دیگر کسی ندید زنی را درون شهر

تا زن شبانه فاصله را کند رفته بود

...

یادت بماند اینکه غروبی مسافرم

خانم شبیه مرد که هرچند رفته بود

 

                          --------------------------------

 

گلایه تقدیم به سیمین بهبهانی

 

عین بابا بزرگ و بی بی جون

آخرش عاشقت شدم خاتون

 گفته بودی قباله می خواهی

پشت عقدت هزار و یک شاهی  

یک زمین و دو آسیا بادی

مهر و امضای اهل آبادی

گور بابای جد بر جدم

های خاتون قباله آوردم

جان خاتون نگو نمی بینم

رو که نه سنگ پای قزوینم

باز هم که جواب رد دادی

کینه های قدیم اجدادی

از قبیله نگو دلم خون است

چندش آور شبیه طا عون است

...

پدرم را ندیده ام اما

مادرم مرد بین آدمها

مثل مادر بزرگ چون یک مرد

مادرم کار و کلفتی می کرد

بعد چله ی مادرم تا مرد

خان عمو کل ارث ما را خورد

بعدازآن هم خودت که می بینی

دشمنان هزار و - یک چینی

باز هم که جواب رد دادی

کینه های قدیم اجدادی... 

                                   ادا مه دارد

                              ... 

   


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : اسداله سبزی(رها) در ساعت 12 PM